|
به نام آنکه ناقوس کلیسای قلبم را با نام تو به صدا در آورد سلام بر همه ی کسایی که غمی در دل دارند... امروز میخوام براتون یه داستان عبرت آموز بگم که بپاچید ... داستان یکی از دوستای عاشق دل شکسته وبدبختم که روزگار باهاش بد تا کرده.به کسی بدی نکرد ولی از همه بدی دید ولی براشون خوبی یادگار گذاشت اما خودش شد داستان و با رایزنی هایی که کردم به زور مجوز قرار دادنشو گرفتم که خودشم راهنمایی ام کرد داستان ما به قول خودش از هز تراژدی ای تراژدی تره و از هر لیلی مجنونی ودیو و دلبرو چه می دونم خسرو شیرینی تلخ تر و دردناک تره شروع می کنم: این عمو شاهین اول سال سرش تو لاک خودش بود از همون اول به این بنده خدا هی گیر الکی می دادن یه روزمیگفتن برو موهاتو درست بعد بیا مدرسه یه روزم می بردنش دفتر واسه اذیت معلما می گفتن برو ولی تو بیار و ...خلاصه روز نبود شاهین خندون بیاد گریون نره((بچه ی غمه)) خلاصه یه روز آمد دیدم بنده خدا خیلی تو خودشه گفتم شاهینی چی میکنی تو خودتی؟ گفت:عطا جون والله چی بگم که هرچی بگم کم گفتم، یه دختر هست تو راه مدرسه نافرم قاپ منو دزدیده عجیباً قریباً...بهش علاقه پیدا کردم. گفتم بچه مگه میشه ندیده و نشناخته ... گفت:حاجی کارت نباشه من باید با این دوست بشم.... خلاصه فرداش اُمدم دیدم شاهین با ذوق و شوق یه نامه دستش اندازه ی نامه ی حضرت سلیمان به ملکه ی صبا نوشته که مجنون به لیلی از این نامه ها نداده بود یه سرش سلام یه سرش دوست دارم یه سرش شماره تلفن یه سرش چه می دونم آی دی واز این جور چیزا.خلاصه دختر اُمد شاهینم پرید وسط سلام داد گفت:میشه این نامه رو بگیریدش؟!دخترم خندید ونامه ی بدبختی های شاهین رو گرفت... خلاصه دیگه شاهین تا چند روز تو پوست خودش نمی گنجید و واسه خودش عشق می کرد و چند باری هم با این دختره تو کوچه و خیابون دل دادن و قلوه گرفتن موقعی امتحانای خرداد شاهین بیچاره از فکر و خیال نه درس می خوند نه کار مثبتی انجام می داد الاف و سردرگم ودو دل از این که نکنه این دختره بهش بی وفایی کنه بزاره بره شخه شاهین خیلی دوستش داشت خداییشم نظری به طرف نداشت فقط به من می گفت که عطا من نمی خوام این دختره یه موقعی آیندشو تباه کنه و اون وقت من خودمو مقصر می دونم... نگم واسط امتحانا شروع شد و شاهینم که نه درس خونده بود نه چیزی همش تک شده بود و شده بود تک آور. و دوران تنهایی شروع شد خلاصه یه مدت همدیگر و ندیدن و من که خودم تو تابستون تحریم بودم از جایی خبر نداشتم دیگه آخرای تابستون بود که شاهین و دیدم گفتم چه خبر؟ گفت عطا جون از اون موقع که امتحانا تموم شد دیگه طرفو ندیدم هرچی هم که زنگ می زنم مادرش بر می داره و دیگه دارم تابلو میشم این دخترم دیگه به من اصلاً زنگ نمی زنه والله نمی دونم چی شده اما می گن نو که اُمد به بازار کهنه میشه دل آزار خلاصه مدرسه ها شروع شد شاهین مدرسه شو عوض کرده بود رفته بود خیابون دانشگاه همون جا که همه ی داستان های تلخ از اون جا شروع شد.بیچاره به اُمید دیدن یارش از ساعت هفت تا هشت میامد دمه مدرسه ی دختره اما نه خبری از دختره بود نه خبری از دوستاش... شاهین دیگه دیوونه شده بودکم آورده بود هی می گفت بابا لعنت به این روزگار اینم شد زندگی به چه اُمیدی من زندم؟! به یکی امید داشتیم اونم که گذاشته رفته. شاهین گفت دیگه من این طرفا نمیام،میخوام برم دانشگاه شاید اون جا پیداش کردم.گفتم:برو ببینم چی می کنی. شاهین بعد یه هفته اُمد دیدم عشق میکنه خودشتعریف می کرد می گفت عطا انگاری با من حال نمی کنه یه توری شده دیگه اون نجابت پارسال و نداره خیلی کلاسش رفته بالا انگار گشتن با ما واسش اُفت داره آخه مگه من لولوئم؟! سرتونو درد نیارم شاهین هر روز اینا رو می ذاشت تا محل شونو میامد. سرش خیلی حساس بود نمی تونست ببینه کسی باهاش حرف می زنه خودم بعضی موقع ها باهاش بودم که می رفت به همه گیر می داد. اما چه فایده یه روز اُمد گفت عطا خسته شدم این دختره با دوستاش هر پسری رد میشه کر کر خندشونو راه میندازن گفتم شاهین جون سگ وفا داره دختر نداره.گفت حاجی نزن این حرفو بزار ببینم چی میشه. رفت بعد چند ماه اُمد گفت عطا بیچاره شدم بگو چی شده؟ گفت بابا زدم به در بسته . آمار اُمده دختره دوست پسر داره نمی دونم سیگار می کشه تیریپ لش بازی میریزه از این حرفا... گفتم بزار مطمئن شو بعد بگو گفت باشه. رفت بود با یه پسره دعوا کرد بود اُمد بود می گفت عطا با پسره حرفم شد گفتم دیگه دورو وره اینا نچرخ یارو گفته بود باشه اما برو دوست دختره تو درست کن این حرفش واسه شاهین خیلی نا مفهوم بود.... شاهین بازم دوستش داشت انگار که سرنوشتش همین بود باید می موند آخه خودش می خواست بمونه.خلاصه نه شاهین اون شاهین بود نه دختره اون عشق همیشگی رو به شاهین داشت. اون روزی که شاهینُ با رفیقاش تو کوچه دیدم با سیگار لب دهنش اومدم زدم تو گوشش هیچی نگفت فقط خندید گفت حاجی عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد چه با سیگار چه بی سیگار پس بزار که زود تر باشیم. شاهین و بردم تو پارک سه ساعت رو مخش کار کردم اما حاضر نبود گوش بده می گفت کم آوردم دختره پا میشه با سره غریبه میره قهوه خونه یه معذرت کوچیکم نمی خواد منم دیگه جون ندارم برم با پسرا حرف بزنم. گفتم بی خیال شو گفت عطا نمی تونم من هدفم از اول درست کردنش بود آخه خرابم نبود که بخوام درستش کنم اما حالا باید درستش کنم. خلاصه دیگه ندیدمش تا یه روزی اُمد گفت عطا دیگه نمی خوام طرف دانشگاه برم مثل قبرستان می مونه چه عشقای پاکی که اون جا چال شدن. اما یه چیزی بود که به منم نمی گفت به خاطره همونم نمی خواست جدا شه. دیگه سرتونو درد نیارم از همه ی دوستای دختره حرف خورد از همه ی بچه های دانشگاه حرف خورد سیگاری که نبود شد خانوادش به چشم دختر باز نگاش نکردن که کردن هر چی خوبی کرد آخرش بدی دید یه حرفی زد و رفت هنوزم تو کار دخترست اما هی ناکام می مونه. حرفش این بود گفت حاجی خوبان همه رفتند خوب نداریم به مولا خوب همونه که میری خونه برات غذا درست کرده... دیگه ازش خبری نداره... فعلاً همین و داشته باشید تا ادامه ی ماجرا ها.... بچه ی غمی که هیچ گاه دل به کسی نبست باتشکر + نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384 20:38 توسط الهه ی غم |
|