قسمت اول:
یه روزی خارج از روز ها و ماه ها و سال های این دنیا ، تک و تنها رفتم توی جنگل...
توی تاریکی ها و سیاهی ها ی جنگل پیش می رفتم و از هیچ چیز نمی ترسیدم ، چون از خیلی وقت ها پیش اون موقع که توی دهکده ی ساحلی زندگی می کرم این رو فهمیده بودم که خدا با من است. آن قدر راه رفتم که سرانجام خسته شدم و خستگی من رو از پا در آورد.
به خواب عمیقی رفتم و در خواب دیدم بچه هایی در حال ساختن یک کلبه هستند ، ناگهان صدایی طنین انداز شد ...
"شما را دوست دارم ، و برای نزدیکی شما به خودم به شما غم رو هدیه می دهم"
از خواب بلند شدم رویا برایم کمی مبهم بود، ولی با کمی فکر تصمیم خودم رو گرفتم. من هم غم دار بودم ، می خواستم آن بچه ها را پیدا کنم و به آن ها ملحق شوم. با توانی که هیچ گاه از خودم سراغ نداشتم شروع به دویدن کردم. آن قدر دویدم تا از تاریکی ها به یک منطقه ی سر سبز و زیبا رسیدم که برایم آشنا بود ...
بله در خواب همین جا رو دیده بودم که بچه ها داشتند کلبه می ساختند ، اما از بچه ها خبری نبود . با خودم گفتم شاید بقیه هنوز نیامده اند ، و منتظر ماندم...
چند روزی رو با میوه های جنگل سر کردم ، یک روز در حین گشت و گذار و بررسی موقعیتی که از آن جا اومده بودم به چیزی بر خوردم که موجب شد اشک شوق بریزم ، روی درختی نوشته شده بود راه بچه ی غم ، خیلی خوش حال شدم ، چون همش در این چند روز فکر می کردم که اونا منو تو جمعشون راه می دن یا نه ، البته هنوزم چیزی معلوم نبود ولی من امید وار بودم...
باز هم چند روزی منتظر موندم ولی خبری نشد. سر انجام تصمیم گرفتم خودم شروع به ساخت کلبه کنم و با وسیله های ن چندان خوبی که داشتم شروع کردم... چند روز بعد اتفاق جالبی افتاد 2 نفر دیگه هم اومدند که روی درخت راه اون ها نوشته شده بود اشک خدا و زاده ی غم و با هم کار کلبه رو به پایان بردیم...
و سر انجام بعد از تزئین های داخلی روی سر در کلبه یک تابلوی حکاکی شده ی زیبا نصب کردیم و روش نوشتیم: " کلبه ی بچه های غم"
روز ها می گذشت و ما در آن جنگل به خوبی و خوشی زندگی می کردیم و از غم هایی که خارج از جنگل داشتیم فارغ شده بودیم ، به آدمک هایی که کمک می خواستند کمک می کردیم و غم های آن ها را از روی دوششون بر می داشتیم و انبار غم های خود رو پر می کردیم و آن ها می رفتند و ما را از یاد می بردند.
در یک روز نحس آدمک های انسان نما با اره های برقی و ماشین آلات به جنگلی که همه ی زندگی ما بود هجوم آوردند و با بی رحمی تمام همه چیز را نابود کردند و در واقع داشتد هویت ما را هم نابود می کردند.
آدمک ها پول دار های پست فطرتی بودند که دیگران برایشان اهمیت نداشتند.
آدمک ها حیوان هایی بودند که فقط از روی غریزه ی پول طلبی خود پیروی می کردند.
آدمک های بی وفا تر از شما وجود ندارد. آدمک ها مرگ بر شما باد.
اگر کمی درنگ می کردیم آدمک ها ما را کشته بودند. بنا بر این فرار کردیم تا در یک موقعیت مناسب انتقام بگیریم ، و همه شروع به دویدن کردیم ، آن قدر دویدیم تا از خستگی افتادیم ، و من بعد از کمی استراحت رفتم تا غذا جمع آوری کنم ،در حین گشت و گذار بودم که صدای آب شنیدم و به دنبال صدا رفتم و بلاخره رودخانه ی کم عمقی رو پیدا کردم جریان آب کم بود وقتی داخل آب را نگاه کردم در فاصله های دور چهره ی تکیده و در همی را دیدم، چه قدر غصه دار ، چشم هایش بی فروغ تر از همیشه بود ، او به نظرم خیلی آشنا بود در پس ذهنم دنبال اسمش بودم تا صدایش بزنم اما ...
سرم و در آب فرو کردم تا او را بیرون بیارم ، ولی وقتی که بهش رسیدم دیگه نمی خواستم اونو ترک کنم ، نه ، نه، دیگه نمی خوام به اون دنیا برگردم، شاید برای این سرم رو زیر آب بردم که دیگر بیرونش نیارم. نه من همین جا پیشت می مونم، می مونم ، می مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...
خودکشی پایان یافت
فکر کنم همتون فهمیدید که داستان جوون مرگ شد!
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385 17:28 توسط آدم برفی
|