|
دختری در نهایت غم از عشقش میپرسد : رضا از من راضی هستی؟
رضا: این چه سوالیه ؟ برای چی پرسیدی ؟ دختر با ناامیدی میگوید :هیچی ! مدتی میگذرد ... حدودا چند ماه رضا با اضطراب از میپرسد: دکتر ؟اینجا چه خبره ؟ -:متاسفانه ... رضا : نه ... نه ... ... من خوابم یا بیدار تو دیگه نفس نمیکشی باورم نیست که دیگه هیچوقت بهم نمیرسی بگو رضا باید با سنگ درد و دل کنه توو لحظات باقیش من میخوام مثه تو خاک شم سوخت بشم توو این آتیش بزار که مردم بفهمن چقدر بودی واسم عزیز این حادثه شده باعث بغض ابدی من از فکر تو شبا چشمام حتی نمیاد روی هم چراغ خونه ی من نورش شده کمتر از نوره شمع پس فقط وجود تو بود که نیرو میداد به این نور کم بگو توو این تاریکی چطور بسازم با غم و شادی خونه بدون تو شده عینه یه زندونه انفرادی حداقل توی خواب کمم هم یک شب بیا به خوابم قدر یه نوک سوزن با اون مهرت منو بکن شادم تو رفتی و قسمت این بود زودتر از من کنی سفر از کسی نشنیدم .مرگ تو وابستگیمو داد خبر دیگه نمیدونم با چه حادثه ای روحتو بکنم شاد فقط هجرتت از این دنیا منو سپرد بر باد ... یکی اینجا به من جواب بده... بمونم؟ برم؟ با کی؟ با چی؟ خدایا ... این همه صبر کردم که آخرش بشه این ای خدا ... خدا ... اون ... رفت و من تنها موندم توو این روزگار چرا؟ ........................................................... حقیقت تلخه ...واقعا تلخه . وقتی همه ی دریچه های دنیا به روت بسته میشن .وقتی دیگه هیچ نوری به چشمات نمیرسه . وقتی توو تاریکی نمیتونی شاد باشی نمیتونی غمگین باشی ... سرگردان و هراسان ... همه یه روز میریم . همه میریم ... + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 22:31 توسط الهه ی غم |
|