|
به نام خدایی که آشنایی را در لبخند، لبخند را در دوستی، دوستی را در محبت، محبت را در عشق، عشق را در جوانی، و جوانی را در غم نهاد مثل یه خوابه. درست مثل یه خواب وقتی که در رویاهام می بینم که در دشت سرسبزی می دوم و با دوستانم بازی می کنم و خیلی شادم. اما وقتی که بلند می شم همه چیز به پایان می رسد ترمزی برای شادی ها ترمزی برای رویاهای شیرین ... وقتی به اطراف نگاه می کنم خودم را در اتاقم می بینم. نیمه شبه خودم رو تنها بیدار می بینم. افسوس می خورم اما... ترمزی که موجب شد خواب و رویام از دست بره یک چیز بود. فقط درد! به رویا فکر می کنم دوست دارم دوباره با این رویا پیش بروم چشمانم را می بیندم و سعی می کنم رویا را ادامه بدم اما فایده ای نداره خوابم نمی برد و باز هم افسوس... ناچارم باز به کلبه ی خودم در جنگل عشق بروم و با همان کلبه ی کوچک و نام فراموش نشدنی بچه های غم سر کنم. شاید شادی فقط یه رویاست برای بعضی ها طولانی تره و برای بعضی فقط چند ثانیه طول می کشه. همه چیز زندگی مو تا به حال از غم آموختم دوست داشتن و شادی عشق گریه و ... با غم متولد و با غم....... دیگه کم کم باید تو این کلبه خونه تکونی کنم. اما ستون ها و دیوارهای کلبه ساکن هستن. غم و عشق و غصه و گریه و با حرف و خیال و رویا نمیشه عوض کرد. نمیشه و قتی داری تو اشک های غمناکت غلت می زنی و چهار ستونت با غم واستاده بخوای شاد باشی. دل هرکی یه یاری داره، یاره دل من اون بالاست... رفیق هام هم که فعلا من و تو این وب تنها گذاشتن. و به این نتیجه باز هم رسیدم که رفیق بی کلک مادر. که امید وارم همتون زیر سایه پدر و مادر هیچ وقت غم رو نبینید موفق باشید. موفقیت در شاد بودن نیست همان طور که شاد بودن دلیل بر موفقیت نیست. باتشکر یه نظر بدید شاید یکمی حالم جا بیاد + نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 17:39 توسط آدم برفی |
|