|
می خواهم بر اساس اصل چهل وچهار قانون اساسی "کراک" + نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 23:0 توسط آدم برفی |
به نام تو و به یاد هدیه ات باز می نویسم از سر خط و اگر این شعر با چشمانش راه بیاید هدیه ایست به دختر همان پدر می دانم این سطر ها نوش دارو نیست اما بخوان "!کاستی های این شعر را بگذارید پای حذف به قرینه ی معنوی" در روزگاری که گوش بدهکار پیدا نمی شود !بوی شیر از دهانم پر کشید و. تازه رسیدم به این دوران به آب سرد که عادتم ندادند ـ دادند؟ نفسم را دارند با طناب می کشند با لا (اجازه می دهی به او بگویم پدر؟( این جا ، به منی که از گریه فقط بغضش را می دانم
:پ.ن لطفا در این شب های عزیز یه دعای کوچک هم برای دختر نوجوانی که سرطان دارد نفسش را ذوب می کند بکنید. التماس دعا + نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386 23:3 توسط آدم برفی |
به نام تو و به یاد هدیه ات باز می نویسم از سر خط می خواستی کمکم کنی؟ خط کشت را بردار و بگو از زلت تا ذلت چند وجب فاصله است؟ "نگاه" !صبر کن تا چند ثانیه ی دیگر دور برگردان شعرم را نشانت می دهم !تا تو هم فقط به دختر درخت هلو فکر نکنی فکر می کردم که دنیای کوچکی دارم اما نه به این کوچکی (هــــــــه! (...سقف آرزو هایم کلمات آستین بالا زدند دارند حلقه عمو زنجیر باف را خودشان می بافند ...بابا! تو کمی خودت را بالا بکش . . ***** و من برگشتم! در میان چشم های گرد شده و ابروانی که از زیادی جاذبه پایین آمده سرم برای آب حکم !خط عابر پیاده ایست با یک چراغ سبز سکوت مجسمه ها هم بالاخره تمام می شود دانای کل این شعر دارد مرا قرنطینه می کند
پ.ن: ...هنوز من و من ها منتظریم + نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386 20:3 توسط آدم برفی |
به نام تو و به یاد هدیه ات باز می نویسم از سر خط هنوز هستم و این یعنی تا هستم باید بکشم زجر هایی توصیف نشدی را
"حقیقت" !حواسم هست دست بالا می نویسم !تا نکند تنه ی این خط ها به کسی برخورد کند !از قلمم دور بودم و فکر می کردم که زبانم گرفته بی خوابی ها هم اضافه شدند تا باز هم وجه اشتراک من و تو صفر صفر بماند !بی خود مضطرب نشو ...کار از کار گذشته دیگه با یه مشت قرص سفید هم درست نمیشه تن بید خورده ی وجودم کارش به پایان رسیده. (شما که غریبه نیستید با نیستی قرار داد دارم) این تن خانه نیست که بکوبی و دوباره بسازی می بینی؟ باز هم حرف هایم رو به تکرار است داستان روزهای زندگی ام که برای زندگی نکردن است ...هم چنان ادامه دارد جلوی تابلوی ایست تازه می فهمــــــــــــــــــی دور و برت چه خبر است؟ خنده ی پسرک زیر دست و پایی غول آسا و نامرئی له شد (تو فالوده ات را بخور) راستی شالوده ام به فالوده شبیه نشده؟ کمکم می کنی؟ این بلا از کجــــــــــا آمده؟؟؟ ببخشید! این جمله دارد خودش را شرطی می کند: "ده قدم که همراهم بشوی تازه چشم و گوشَت تابلوی بسته است را بر می دارند" (این رابطه در همه ی معادله ها صدق می کند) دهنم بعد از خوردن کیک چهار سالگی مزه ی بدی پیدا کرد تلخی در وجودم کاشته شده من ، بیمه شدم
پ.ن: این جا کسی برای هم دردی با من سرش را هم نمی گیرد + نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 23:5 توسط آدم برفی |
به نام تو و به یاد هدیه ات باز می نویسم از سر خط ...این خط ها مرا می نویسند از بد روزگار "آرزو" قصه ی زندگی ام رمان نیست :پ.ن عشق های من می میرند حتی پیش از تولد یازده دقیقه + نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386 15:10 توسط آدم برفی |
سلام. قراره که ماهیت وبلاگ یه کمی تغییر کنه. و برای این که مروری داشته باشیم به گذشته ی 1 سال و نیمه ی وبلاگ ، تصمیم گرفتم با همراهی مدیر وبلاگ ترس هرگز یک جمع بندی از کارهای وبلاگ داشته باشم. __نسبت به نوشته هات احساس مسئولیت می کنی؟چرا؟ + نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386 12:9 توسط آدم برفی |
امروز از تمام روز ها انتخاب شد تا من به دنیا بیایم لطفا از تبریک گفتن خودداری کنید این تراژدی تبریک ندارد قرار بود امروز نرسه عقربه ها که روی 12 ایستادند فهمیدم تمام شد! یک سال خودشُ به سال های قبلی عمرم اضافه کرد و من به خدا یک قدم نزدیک تر و شاید هم دورتر شدم اگه فکر کردی این کوره راه این جشن تولد سیاه رنگ امروز و بقیه ی روزها به خوبی و خوشی ختم میشه اشتباه اومدی ، اسباب کشی کردن! و من تنهای تنهام.
پ.ن: فقط محض اطلاع بگم: امروز تولدمه! + نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386 18:0 توسط آدم برفی |
سلام.
قرار بود دیگه ننویسم اما حیفم اومد که در سال گرد تاسیس وبلاگ مطلبی نزارم. ولی قبل از این که این مطلب رو بخونید ، باید بگم که با در خواست بنده و لطف دوست عزیزم قرار شد مسافر شهر غم وظیفه ی آپ وبلاگ رو به عهده بگیره و از این به بعد هر ماه شاهد 1 مطلب از سوی ایشان خواهید بود. با تشکر از همه ی کسانی که بنده را در این وبلاگ کمک کردند و با سپاس فراوان از شما عزیزانی که در پست قبلی به بنده و به بچه های غم لطف داشتید و همراه ما بودید... امروز بچه های غم به خودشون می بالند چون استاد عزیزم لطف کردن و اجازه دادن که شعرشونو در وبلاگ بزارم و این بهترین هدیه بود... "کابوس" "به قلم شاپرک" قدیما دوست داشتم مترسک باشم ، بعد دوست داشتم که اسطوره باشم و در آخر می خواستم عطا 314 باشم ، اما افسوس که من فقط همانی هستم که می نویسم با تشکر از دوست مهربان و گران قدرم در وبلاگ شاپرک تنها تو برایم کمی خط خطی اش کن +تولد هنرمند جاودانه ی موسیقی ایران فرهاد مهراد رو به دوست دارانش تبریک می گم( ۲۹ دی) روحش شاد و یادش گرامی باد + نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385 0:0 توسط آدم برفی |
اعوذبالله من نفسی دانلود شعر آقاسی (امام علی (ع)) NEW چند وقتی بود که حال قلمم زیاد خوب نبود، با این حال، هنوز شیطانی می کرد، از زیر کارش در می رفت ، گاهاً که برای فکر کردن قلم را از دوست (یا شاید دشمنمش) کاغذ دور می کردم با زیرکی به دستم سیخونک می زد ، دیگر خسته ام کرده بود. برای آخرین بار حرف هایم را به او زدم ، اما او فقط می خندید. قلمم قهقهه می زد، در حال احتضار برای آخرین بار حرف هایش را زد:" با زهر خندی بر لب، مینویسم، با زهر خندی بر لب برای آخرین بار برای دل تو و برای پروردگارت می نویسم." و قلم خاموش شد... بگذار کمی بگریم
سلام. تو میگی این جا کجاست؟ آخر خط هم رسید، جایی که تنهای تنها بودم اما به قول استاد علی شریعتی: "اگر تنها ترین تنها هم شوم باز هم خدا هست"و خدا هم چنان با من بود...
حتی اگر شادی نیاید...! بیش از 9 ماه دنبال امید گشتم، اما هیچ چیز نیافتم ، غمگین تر از همیشه در اتاق تاریکم نشستم ، باد خنکی می وزید ، در افکار خودم غوطه ور بودم که یادم افتاد امشب ، شب چهارشنبه است. نماز امام زمان(عج) رو خوندم ، کلی واسه این و اون دعا کردم اما واسه خودم فقط و فقط ظهورشون رو خواستم... یادگاری------------------------------------------------------------- میکس بچه های غم (فریدون فروغی) میکس زیبای بچه های غم تنها خواننده ی خارجی ِ بچه ی غم (آوریل)slipped away --------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385 22:10 توسط آدم برفی |
قسمت اول:
یه روزی خارج از روز ها و ماه ها و سال های این دنیا ، تک و تنها رفتم توی جنگل... فکر کنم همتون فهمیدید که داستان جوون مرگ شد! + نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385 17:28 توسط آدم برفی |
سلام. + نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 22:49 توسط آدم برفی |
بچه ی غم:
سلام. و حالا مطلبی رو که با همکاری هم نوشتیم رو تقدیم می کنیم: این بار اومدیم تا بخشی از دین خودمون و به یک هنرمند جاویدان ادا کنیم. نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد. اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به «تقليد از بزرگترها» مي شد. سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند. در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود. عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:«ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.»و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد... مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله «اطلاعات جوانان» در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد. در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد. منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:«فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.» سال 48 فرهاد ترانه «مرد تنها» ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم «رضا موتوري» ميخواند.ترانه «مرد تنها» كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود. چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از «مرد تنها» تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي «جمعه»،«هفته خاكستري»،«آيينه ها»(51-1350)را خواند و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي «شبانه1» ،«خسته»، «سقف»،«گنجشگك اشي مشي»،«آوار»،«شبانه2» با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند... از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه آلبوم «آمين» بازدارد ،كه بازداشت… منوچهر اسلامی این گونه از فرهاد روایت می کند : «در دورانی که از هم جدا بودیم به استودیو رفتم. کاری گرفته بودم که قرار بود برای ارکستر سمفونیک ضبط کنم. نوازندگان ارکستر سمفونی را جمع کردیم. برای ساعت ۱۱ قرار گذاشتیم یعنی در آن زمان باید استودیو در اختیار ما قرار می گرفت. وقتی رسیدیم دیدیم فرهاد در استودیو نشسته، فکر کردیم کارش تمام شده است. بیست و چند نوازنده ارکستر هم آمده بودند، از اپراتور پرسیدم : کار آقای فرهاد تمام شده؟ گفت نه تازه استارت می خواهیم بزنیم! بعد ار انقلاب یکی دوبار به او پیشنهاد به رفتن خارج شد که او قبول نکرد . می گفت: برویم آنجا چه کار کنیم؟ برویم همان اهنگهای بلک کتز را بخوانیم؟ آنها دیگر قدیمی شده! ریشه انزوای فرهاد : فرهاد یک گام از اجتماع جلوتر بود. ناملایمات اجتماع را می دید و از دیدن آن رنج می برد. نادانی دیگران را می دید و غصه می خورد.و همین مسئله او را وادار به سکوت می کرد. شعور بالای فرهاد بود که او را به انزوا کشاند. فرهاد خواننده ای از تبار حقیقت بود. موسیقی از دید فرهاد عارفانه بود نه مطربی!! اولین اثر فرهاد به زبان فارسی؛ صدای بی صدا نام داشت!! دومین کارش جمعه نام گرفت ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های زیادی را بر انگیخت و به عنوان سیاسی ترین ترانه های دهه پنجاه شناخته شد ؛ توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعه غمگین می بینم / چه سیاهه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابرای سنگین می بینم / داره از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه چهارمین شعر، شبانه احمد شاملو بود. ترانه ای سیاه! شرح حال جامعه که شاعر آگاهانه واژه هایش را انتخاب کرده بود. فرهاد این ترانه را به دکتر صلحی زاده که در ان زمان معروفترین متخصص ترک اعتیاد بود؛ تقدیم کرد. پنجمین کار او کودکانه نام داشت و ششمین گنجشکک اشی مشی و بعد از ان شبانه ۲. شبانه 2 به 17 شهریور نسبت داده شد. یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو می بره / ته اون دره / اونجا که شبا / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید / می کنه به ناز / دستشو دراز / که یه ستاره / بیفته مثله / یه چیکه بارون یادداشتی از شهیار قنبری برای فرهاد : مرد تنها هم مرد! برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند ، باید مرد. مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب یکدیگر دراز می کنند که بگویند: من بی گناهم. تو بودی که دست او را نگرفتی. تو بودی که گذاشتی تمام شود. و باری آرام می گیرند و به بستر می روند. حافظه ملی ما پاک پاک است، حافظه هنری هم. هیچ کس هیچ چیز به یاد ندارد این که چه کرده ای مهم نیست. این که چه نکرده ای مهم است. دوباره یکی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده را به پایش پرتاب می کنیم. بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می زنیم!! شعر می نویسیم؛ رج می زنیم…بغض می کنیم…سبک می شویم…این همه انرژی دیر هنگام به کار هیچ کس نمی آید. اما اگر زنده بود به دردش می خورد. از این همه دوستت دارم ها شد و با یک بغل ترانه به خانه رفت. شانزده سالگیم در یک بر نامه رادیویی قد می کشید. رادیو تهران صبح جمعه، بر نامه آوای موسیقی ، تهیه کننده : هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و کاغذ سیاه و سپید را دوره می کرد. با صدای بی صدا… مثل یک خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد!! لبخندش را به من بخشید. و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاک بود. روشن بود . نازک بود. آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود از همه سر بود.بعد جمعه از راه رسید. جمعه پیروزی نوین.. آمنه آغاسی را پس زد. و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج کوچه محسنی به هفته خاکستری رسیدم. بازجوبان اوین گمان می کردند این ترانه را اسفندیار نوشته!! همین طور پیش رفت تا آخرین نجواها!! شعری که در دریا کنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت . اما به استودیو نرفت. و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز است که نمی دانم با این شور بختی چه کنم؟ فرهاد عشق بود.که دیگر تکرار نخواهد شد! به همین سادگی و اینک نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاکستردانش اشک می ریزند و مرثیه می خوانند و موعظه می کنندو برای جلد روی نشریه ها عکس می گیرند!! و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می خندد. درست مثل لحظه ای که شعر مرد تنها را مرور می کرد. ‹‹سهراب »می دانست که مرگ پایان کبوتر نیست و فرهاد می داند که دوباره به دنیا می آید. بی وقفه از هفته های خاکستری اینک ققنوسی پر و بال می گشاید که سایه گسترده اش خردی ما هجی می کند.» و ۹ شهریور سال روز فوت فرهاد مهراد بود امید وارم حداقل با ذکر صلواتی بتونیم یه کم یادی از این هنرمند ارجمند کرده باشیم و حال بچه های غم آخرین حرف را از زبان فرهاد می گویند: به امید باران و صلح و دوستی روحش شاد و یادش گرامی باد + نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 16:52 توسط آدم برفی |
سلام اول بگم كه واقعا به خاطر اين تاخير نسبتا زياد واقعا عذر مي خوام و اميد وارم كه جبران كنم . اما من دچار مشكلات بسيار زيادي بودم و هستم. شايد واسه همين چيزهام هستش كه بچه ي غمم. به هر حال بر گشتم ، ولي نمي دونم كه تا كي مي تونم ادامه بدم. و اما حرف هاي امروزم قدمتش بر مي گرده به 22 خرداد پاسخي به شاعر گرامي ... خانوم اميد وارم كه حالتون خوب باشه. هر دو شعر شما رو خوندم و بايد بگويم كه بسيار زيبا بودند. برويم سر اصل مطلب. سعي ميكنم مطلبم را خيلي مختصر و مفيد بنويسم. حتما مي خواهيد بدانيد كه چرا من به يكباره قيد شما رو زدم. بسيار خوب ، براي اين كه من آن عطايي كه شما فكر مي كنيد نيستم . عطاي داخل شعرها با عطاي واقعي فرق داره . شعر هاي من حسي هست كه از درد دله. و عشق...! به نظر من عشق كاملا با غصه در تناقض هستش. اگر شما آن عطايي كه من هستم، يعني عطاي واقعي را مي شناختيد صد در صد هيچ علاقه اي در شما نسبت به من بوجود نمي آمد. چرا؟ براي اين كه مسئله دوست داشتني در من وجود ندارد... اميد وارم براي كسي كه اصلا او را نمي شناسيد و در واقع به خاظر هيچ خود را ناراحت نكنيد. ... خانوم، عشق واقعي بعد از شناخت واقعي بوجود مي آيد. در غير اين صورت آن عشق، عشق نيست و حالا تازه فرض مي كنيم كه شما مرا خوب مي شناسيد ، هيچ فكر كرده ايد عاقبت اين عشق ( گر بتوانيم بگوييم عشق) به كجا خواهد رسيد؟... اميد وارم در شهر بزرگ تهران اسير گرگ ها نشويد ... در ضمن از خداي متعال خواستارم كه حرف هاي من شما را قانع كرده باشد. و متوجه حقيقت زندگي باشيد و بدانيد عطا و عطا ها همان بهتر كه فقط در شعر باشند چرا كه از نزديك حال آدم را به هم مي زنند. اميد وارم كه در زندگي موفق باشيد و در سن معقول عاشق واقعي شويد و ازدواج كنيد. با عرض احترام عطا بچه ي غم 1385/3/22 خوب اينم از اين امشب شب چهار شنبه هستش. موقعي كه من خيلي دوستش دارم و همه ي كسايي كه به من التماس دعا گفتن خيالشون راحت باشه چون من كسي رو يادم نمي ره و كسايي رو هم كه فقط مي شناسم رو هم دعا ميكنم شما هام دعا كنيد دعاهاي من مستجاب بشه باتشكر + نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385 17:25 توسط آدم برفی |
سلام اصل مطلب امروز: امروز 22 خرداد یه روزیه مثل بقیه روزای خدا اما بایه تفاوت اونم این که امروز روز اومدن من تو این آشفته بازار دنیاست. روز تولد بچه غم. چنین روزی بود که منم اومدم جزو آدما نمیدونم شاید به جای آدم بودن اگه ازم میپرسیدن دوست داری چه شکلی خلقت کنیم من جواب می دادم مترسک! آره به خدا همون مترسک زشت و بی رحم بهتر از صد تا عطاست . آخه میدونین چرا چون همه آدمای زمینی مثل یه مترسکن با این تفاوت که اونا فقط راه میرن و حرف میزنن! نمیدونم اما اگه مترسک باشی تو یه مزرعه ی سردو خشک و مراقب محصول یه پیر مرد تنها باشی بهتر از اینه که آدم باشی تو این دنیا اما یه کم هوای مردم رو نداشته باشی. راستش رو بخواید می خواستم در وبلاگو ببندم و بی خیال مطلبای غم ناک شم اما شاهین و (ام) نذاشتند دوستان نمیدونم از چی بگم از کجا بگم اخه چرا بگم با چی بگم؟ فقط یه شعر از یه شاعر در مورد خود کشی گذاشتم واستون دوست دارم حستونو بعد از خوندنش تو نظرات وبلاگ بگید. میان کوچه ها ،پس کوچه ها آن مرد.... با ترس عجیبی گام برمی داشت فکر او مغشوش،دیگ صبر او پر جوش.... و راه کوچه ها خاموش سلاحی در میان دست او سنگین و... پیشانی اواز رنجهای زندگی پرچین کتش چرمین ،دلش غمگین و خاک معبرش نارین و لبهایش به مثل جوی های خشک روی هم رفته شنیدم این چنین گفتند: «خدایا خود کشی سخت است» چرا خواهم که خود را زین جهان آزاد گردانم؟ جوابش را که می دانم ! ولی چون ترس دارم تا که تیری رهنمون مغز گردانم؛ سؤالی این چنین بیجا ز تو دارم! من از این زندگی سیرم ؛ هم اکنون دل خوش تیرم. ریا،تزویر ،خودخواهی،شده تدریس در مردم کلاف عشق و مهر و پاکی و صدق و صفا سر در گم! به هر جا میروم تا خوبی بینم بدی بینم؛ روم بهر گل خوبی درون بوستان زندگی خار بدی چینم، تنوع نیست ، شادی نیست ! چشمانم ،برای گریه کردن هم چنان ابریست ؛ انبوه و پر و انباشته از بغض. ندانم حا صل این زندگانی چیست؟ پس این بهتر که هر چه زودتر رخت سفر بندم و در دنیای مرگ و نیستی بر زندگان خندم ، « ولی آخر خدایا خود کشی سخت است ». مگر یادم رود آن گه که قرص خواب مرگ آور فراوان داشتم! و تخم خود کشی را در میان باغ جانم کاشتم؛ انگه پشیمان گشتم . آن دانه ها را زیر پا بگذاشتم!!! مگر یادم رود، یکسال پیش آنگه که سیم برق در پیشم بدو ، میخواستم دستی به آن گیرم که تا میرم؛ ولی هرگز فراموشم نمی گردد که سیم برق را از جای برکندم،چرا ؟ « اخر خدایا خود کشی سخت است .» نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ و دلدارم پس از مرگم چه خواهد کرد؟ خواهد ماند ؟ خواهد مرد ؟ خداوندا ،من این دانم که دیگر هیچگه نور طلایی ز خورشیدت نخواهم دید که دیگر ماه زیبا را درون آسمان پیدا نخواهم کرد . خداوندا من این دانم که بعد از من؛ دکانها ، کوچه ها ، بازار ها بر جای می مانند، خوش الحانان درون انجمن های هنر آواز می خوانند. وبی پولان،فقیران ،هم چنان بی آب و بی نانند ، ولی من هم چنان در میان سوت و کور خواهم بود. در این گیتی که بی مهر است ،هر چه هست خواهد بود؛ نمی گردد ز داغم خشک آب بستر آن رود، و با این حال بعد از خود کشی باید خداحافظ کنم با مردم دنیا !!!! و باید هم چنان بدرود گویم بر چمن گلها؛ و من دیدم لبانش را که خندان گشت؛ وچشمانش ز اشک شوق گریان گشت؛ و از چشمان من در کو چه ای با ذوق پنهان گشت؟! ولی آخر خدایا خود کشی سخت است.
از نظرهای شما هم بسیار سپاس گذاریم + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385 19:28 توسط آدم برفی |
می گن هر کسی واسه کسی که دوسش داره و یا عاشقش هستش یه بار گریه می کنه .اما منی که ادعا دارم قید عشق زمینی رو زدم و عشق من خدام و معصومین هستش تا قبل از دیشب هرکاری که کرده بودم نتونسته بودم حتی یه قطره اشک زورکی بریزم اما به لطف خدا و همه ی معصومین من هم دیشب اشک ریختم. امید وارم همه ی ما به قرب الهی برسیم... خدایا تو را شاکرم! خدایا خیلی دوست دارم، خوش حالم واسه ی این که برای اولین بار اجازه دادی در زندگیم برای تو و برای معصومین اشک بریزم. خدایا خیلی ازت ممنونم که گذاشتی برای یک بار هم که شده حرف های دلم و بهت بگم. خدایا خیلی به من کرم کردی که گذاشتی برات سجده کنم برات اشک بریزم و از حرف های دلم بگم. خدایا تو خدا بودی و من بنده ات تو چه مهربان بودی چه قدر به من نزدیک بودی اما من تا الان سعی نکرده بودم خالص خالص پیش تو بیایم تا قدمی واقعی به سوی تو برداشته باشم . خدایا تو خدایی و من بنده ی دل شکسته ای که رنگ شادی و ندیده. اما دیشب تو چنان دل من را از غصه پاک کردی که گویی هیچ سختی وناراحتی در زندگی نداشته ام. خدایا دیشب تو گذاشتی تا معصومین و کسانی را که دوستشان داشتم و عاشقشان بودم در جلوی چشم خود ترسیم کنم اما تو خدایی بگذار که آن ها را ببینم. خدایا متشکرم که یاد خود و یاد معصومین را دردلم دوباره زنده کردی. ای خدا جون یه کاری کن که بازم این حال و هوا بهم دست بده... یا صاحب الزمان دیشب شما هم بسیار بسیار بر من نظر کردی که توانستم با شما معصومین ارتباط برقرار کنم و بتوانم اشک هایی برای دل شکسته ی خود با یاد شما عزیزان و مردان خدایی بریزم. یا صاحب الزمان امشب به خیلی ها سر می زنی امشب خیلی ها یادت می افتن ، اما آقا جون به خوبا سر می زنی اما مگه ما بدا دل نداریم. یا صاحب الزمان دیشب برای چندمین بار بود که در این شب عزیز برای دل خودم خوندم اما دیشب با نظر شما احساس می کنم سعادت داشتم که توانسته ام اشک بریزم. آقا جون یه کاری کن که من هم کم کم دلم صاف صاف بشه و بشم خاک در خونه اهل بیت... آمدم با دلی بشکسته و غمگین دست خالی بر نگردانیدم معصومین الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ، حاجتم ده رایگان که تو خدایی و نه بازرگان. الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن. الهی! میبینی و می دانی و بر آوردن می توانی. الهی! بود و نابود من تو را یکسان ، مرا از غم به شادی رسان. درد دلی با اون بالا بالا ها + نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 8:27 توسط آدم برفی |
سلام ببخشید! شاد بودن: احساسی که خیلی از نوجوونا و جووانا الان باهاش سر و کار دارن. احساسی که بیش تر مردم روی این کره دارن حالا چه مجازی چه واقعی.احساسی که بعضی ها برای لوس کردن خودشون منکر اون میشن، احساسی که من از اون هیچ سر در نمیارم... اما غم:احساسی که خیلی از مردم هم ادعای اون رو دارن .البته چیزی که خیلی از مردم هم واقعا بهش دچار شدن و ناراحتن. درسته هر کی یه مشکلی داره هر کی واسه خودش یه مدل غم داره. احساسی تمام نشدنی در وجود من، احساسی که بعد از یک تبسم دوباره به سراغم میاد، احساس بی حسی شادی ها... اما آیا کسی هست که همه ی غم ها رو با هم داشته باشه؟ از اون اول هم وضع خودم رو می دونستم اما تازه خودم رو کامل پیدا کردم بچه غمم تا ابد اگه دست خودم بود دوست داشتم که شاد باشم اما این و می دونم اگه یه روز شاد باشم، اون روزه که می میرم چون همیشه می خونم غم دار ترین می مونم باورهای من در صفحه ی سیاه زندگی: تولد دنیایی پر از غم همیشه خسته، همیشه نگاه های پر از حسرت شادی گوشه ی دنج سیاهی صدای هق هق خسته و نالان، پر از تاریکی و سیاهی یک صدای روحانی یک امیدِ واری یک روز رویایی یک خواب آسوده یک غم فرسوده و مرگ... پایان زندگی من همین چیزیه که می نویسم.دنیای سیاه رنگی که حتی نمیشه اونو خاکستریش کرد.همیشه زجر همیشه عذاب و حسرت ها و آرزوها...
هیچ وقت نتونستم کاری کنم که، کسانی که دوستم دارن غصه ی منو نخورن.نتوسنتم غم های وجودشونو بکشم بیرون، غصه هایی که خودم به اونا تزریق کردم.اما،این غم ها ترکشون تا ابد طول میشکه. وترکش مثل رویای شیرینی می مونه که برای پیدا کردنش باید تا بی کران بروم... + نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385 23:39 توسط آدم برفی |
سلام از هر جا و از هر چیزی و هر کسی که شروع کنیم آخرش به یه چیز می رسیم که فکر می کنم دیگه همتون می دونید غم غمی از غم های بی کران چه بسیار کسانی هستند که شاد و خوش حالند. چه بسیار کسانی هستند که چشم ها را به درد ها بسته اند. چه بسیار کسانی هستند که هیچ وقت گریه نکرده اند و همیشه خوش اند. چه بسیار کسانی هستند که نمی دونن بی صدا در خود شکستن چه مفهومی داره. چه بسیار کسانی هستند که هیچ چیز از غم نمی دادند. چه بسیار کسانی هستند که نمی دانند گوشه دنج تاریکی چیست. چه بسیار کسانی هستند که نمی دانند سر به روی زانو گذاشتن و از ته دل گریه کردن و در تاریکی اشک ریختن و خدا خدا گفتن و سر به دیوار زدن و به هق هق افتادن و... چیست. اما در مقابل این آدم ها بچه های غم هستند،این مردان همیشه خسته. انسان های همیشه دل شکسته. افرادی که دلی بزرگ دارن اما دلشون با آه و گریه شون پر شده. کسانی که غم بی غم ها رو می خورند. کسانی که غرق در غمهای خود هستند ولی راضی به غم کسی نمی شوند. کسانی که غم و غصه هاش رو با تمام زهر خندها و آه و گریه ها و دل شکستن ها و تنهایی ها و غربت ها و تاریکی ها و سیاهی هاش و...حس کردند ولی نمی تونند اون رو مانند یه قاصدک رها کنند و به باد صبا بسپارند. چون کسی که از همه ی خوبی ها و همه چیز و همه کس جدا می مونه تو بدبختی هاش براش فقط یه یار جدا نشدنی و ابدی می مونه و اون غمه غم غم غم غم غم فقط یه چیز و می گم: ای خدا چرا موندم از تو جدا؟!... خدا حافظ دیگه رفتم، آخرثانیه منم، هر جایی ساعت ببینم، عقربه هاشو می شکنم حتی نشد واسه یه بار، من غم ها رو شادی کنم، خورشید کشتم که دیگه، امروز و من غروب کنم + نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 22:29 توسط آدم برفی |
سلام خیلی خستم . خسته از دنیا، خسته از زندگی، خسته از همه چیز و همه کس خسته از این آدمای نالوتی خسته از کسایی که ادعای رفاقت دارن اما هیچ بویی از اون نبردن خسته از انسان هایی که وقتی به اهداف پلیدشون می رسن باز غصه شون می گیره و از خدا می خوان بهشون شانس بده در حالی که از خیلی ها بالا ترن خسته از رویا خسته از دنیا خسته از مردا خسته از زن ها خسته از دغل دوستان گرد شیرینی خسته از اونایی که آدم و می شورن می زارن زمین خسته از اون آدمایی که تا دو نفر و می بینن آدم و می فروشن. تو کلبه مام که دیگه کسی نیست دیگه مثل این که خودم و خودم و خدا... برو بچه ها وب رو ول کردن خودمم اگه بیام همش بنویسم متن ها رو به تکرار و بدی می ره یه نفر درست حسابی هم پیدا نمی شه که بیاد کار و بار ما رو درست کنه. متاسفانه خودمم از متن ادبی خسته شدم. یه زمانی بهم می گفتن عطا حماسه این قدر که تو صحبتهای محاوره از حرف های گلومبه سلومبه استفاده می کردم. اما الان دیگه اصلا حس و حال هیچی رو ندارم چهار روز برنامه ریزی کردیم مثلا عین آدم درس بخونیم رو پنجم همون آش و همن کاسه. شما هام که یه چهار تا نظر نمی دید به اون خوش باشیم دیگه باید تعطیل کنیم بریم اول می خواستم وب رو به طعم خودم پیش ببرم اما بعد اومدم به طعم مردم پیش ببرم اما مثل این که یه ذره مثل مفاتیح حاج عباس قمی شد که مفاتیحی که برای ملت بود جواب نداد بلکه مفاتیحی که برای خودش تالیف کرد مشتری پیدا کرد و حالا تو هر خونه ای یه مفاتیح خلاصه دیگه موندم چی کنم ادامه بدم ندم تغییر روش بدم و.... لطف کنید راهنمایی کنید + نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385 1:13 توسط آدم برفی |
به نام خدایی که آشنایی را در لبخند، لبخند را در دوستی، دوستی را در محبت، محبت را در عشق، عشق را در جوانی، و جوانی را در غم نهاد مثل یه خوابه. درست مثل یه خواب وقتی که در رویاهام می بینم که در دشت سرسبزی می دوم و با دوستانم بازی می کنم و خیلی شادم. اما وقتی که بلند می شم همه چیز به پایان می رسد ترمزی برای شادی ها ترمزی برای رویاهای شیرین ... وقتی به اطراف نگاه می کنم خودم را در اتاقم می بینم. نیمه شبه خودم رو تنها بیدار می بینم. افسوس می خورم اما... ترمزی که موجب شد خواب و رویام از دست بره یک چیز بود. فقط درد! به رویا فکر می کنم دوست دارم دوباره با این رویا پیش بروم چشمانم را می بیندم و سعی می کنم رویا را ادامه بدم اما فایده ای نداره خوابم نمی برد و باز هم افسوس... ناچارم باز به کلبه ی خودم در جنگل عشق بروم و با همان کلبه ی کوچک و نام فراموش نشدنی بچه های غم سر کنم. شاید شادی فقط یه رویاست برای بعضی ها طولانی تره و برای بعضی فقط چند ثانیه طول می کشه. همه چیز زندگی مو تا به حال از غم آموختم دوست داشتن و شادی عشق گریه و ... با غم متولد و با غم....... دیگه کم کم باید تو این کلبه خونه تکونی کنم. اما ستون ها و دیوارهای کلبه ساکن هستن. غم و عشق و غصه و گریه و با حرف و خیال و رویا نمیشه عوض کرد. نمیشه و قتی داری تو اشک های غمناکت غلت می زنی و چهار ستونت با غم واستاده بخوای شاد باشی. دل هرکی یه یاری داره، یاره دل من اون بالاست... رفیق هام هم که فعلا من و تو این وب تنها گذاشتن. و به این نتیجه باز هم رسیدم که رفیق بی کلک مادر. که امید وارم همتون زیر سایه پدر و مادر هیچ وقت غم رو نبینید موفق باشید. موفقیت در شاد بودن نیست همان طور که شاد بودن دلیل بر موفقیت نیست. باتشکر یه نظر بدید شاید یکمی حالم جا بیاد + نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 17:39 توسط آدم برفی |
سلام به همه ما دوباره به این وبلاگ بر گشتیم اول به نظرات شما می خواستم پاسخ بدم: 1.نویسندگان این وبلاگ رامیتن:زاده غم، شاهین:اشک خدا، عطا: بچه غم 2.یه نفر گفته بود که می خوام به وبلاگ شما اضافه بشم. عرض شود که ما الان خودمون با تراکم مطلب مواجه هستیم اما اگه می خوایید ما مطلب شما رو با اسم خودتون در وبلاگ می زاریم که می تونید با این آی دی یا ایمیل تماس بگیرید::: bachehaye_gham@yahoo.com 3.اگر تا الان کسی رو آزردیم واقعا معذرت می خوایم راستش چند وقت پیش داشتم با یکی صحبت می کردم گفت که من سلطان غم هستم.گفتم چی شده و...؟ گفت که من فلان مسئله برام پیش امده و خلاصه خیلی بد شانس هستم و شما ها بچه ی غمید من سلطان غمم و... خوب حالا اون شاید مسائل خودشو رو برای خودش غم بدونه اما هرگز و هرگز نباید به خودش سلطان غم بگه حالا شاید از دید من .... ولی نظرش برای خودش محترمه اما سلطان غمی وجود ندارد . همین ما اول می خواستیم نام خودمون سلطان غم و... بزاریم اما به واقع آیا کسی دردمند تر از ما نیست؟! آیا کسی دیگه ای نیست که غمی فراتر از این دنیا و فراتر از ما داشته باشه؟ آیا کسی نیست که نتونه راه بره در حالی که در بچگی عاشق فوتبال بوده؟ و هزار تا آیا دیگه... چند بار با شاهین در آمدیم بیرون سر پارک سه گوش فلکه عدل یه جوون عقب مونده ای رو دیدیم که در سرما با مادرش میامد و توپ بازی می کرد. وقتی این صحنه رو دیدم گریه نکردم ولی اشک در چشمام حلقه زد شاید اگه شاهین نبود گریه می کردم موهای تنم سیخ شد دیدم من با این که خیلی غم دارم باز وضعم 1 درجه از اون بهتره و خدا مو شکر کردم به خدا که خیلی نامردیم اگه خودمونو واسه عشق بازی و ناکام موندن در امور این دنیا سلطان غم بنامیم. در واقع اوج ناشکری هستش همیشه دلم وقتی این صحنه رو می بینه خورد میشه. باید سوخت و ساخت اما چرا باید این قدر نسبت به اطراف مون بی احساس باشیم نمی خوام راجع به حاشیه ها صحبت کنم .... همیشه یکی هست که از همه حتی از بچه های غم غمگین تر و دردمند تره و اون سلطان غم هستش. اون مادر بنده خدا که چی نمی کشه و اون جوون هم بد تر از مادرش اگه یه وقتی خدای نه کرده مورد تمسخر قرار بگیره خورده خاک شیر خواهد شد. امید وارم که همه غم هاشون در آینده ای نزدیک تموم بشه... بازم میگیم عشق به خدا از هر لذتی شیرین تره. یه سری می سوزن و می سازن و یه سری می خورن و می خوابن در آخر یه شعری رو براتون آماده کردم که امید وارم خوشتون بیاد که معرفی بچه های غم هستش: نظر یادتون نره!!!!!!!!!! ادامه مطلب + نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384 14:32 توسط آدم برفی |
ای بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا؟ غم باهمه بی گانگی هر شب به من سر می زند عطا سرکار مونده ی روزگار --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- امروز می خوام یه سری درد دل هامو بگم یه سری هستن که می گن دوست آدمن اما نیستن ونبودند و نخواهند بود یه روز سر کار موندیم رفیقمون امد گفت ببخشید اس ما شدی مام گفتیم نه بابا این حرفا چیه و...اما از اون روز فهمیدم که نه موضوع به این جاها ختم نمیشه و ما اس روزگاریم خوب دیگه چی میشه کرد بچه ی غم وضعش از این بهتر نمیشه شادی ها مارو کاشتن و عجیب گذاشتن سر کار ولی من آخر کارو می دونم: دیگه شادی بی شادی... اما سخن های امروزم: هیچ وقت فکر نکن خیلی غمگینی و سلطان غمی و بالای دستت بچه ی غم نیومده و... چون همیشه یکی هست که از همه غمگین تره واون عطا بچه ی غمه... عید غدیر هم تموم شد وباهمه خوبی هایی که داشت دک شد یه غدیر دیگه هم آمدو رفت اما من همچنان وضعم مثل غدیرهای پیشینه.خدامو شاکرم که تا این غدیر زنده بودم یه نصیحت به شمایی که شادی:تخمه هاتونو بشکنید شادی هاتونو بکنید دیگه داره محرم میاد برای خودتون گفتم وگرنه ما که با این وازه ها آشنا نیستیم وهمیشه محرمیم --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- از این چتی که یه عمر کردیم هیچی به ما نماسید هیچی به هیچی سال 2002 که نشستیم پای نت عشق اینو داشتیم که با یه دختر چت کینیم اما دخترا زرنگ تر از این بودن وآدم رو تو خماری می ذاشتن اما الان خدا مو واسه این که تا الان با دختری دوست نبودم شاکرم بعد با پسرای زیادی چت کردم کلی رفیق پیدا کرده بودم با همه سلام داشتم که یه هو ای دی پاچید بعد با ای دی های دیگه امدم بالا که هیچ کدوم دوام نداشت اما با یه اسم مستعار به نام دیگه_دیگه تو چت روم های شهرمون واسه خودم کسی شده بودم و با گنده تر از خودم می پلکیدم تا این که چت روم ها هم بسته شد دیگه هرچی اد داشتیم همون بود ومن هنوزم در حسرت یک دختر...بعد رفتم توی سایت هاگوارتز دات ای ار عضو شدم وبا مدیراش دوست شدم و اون جا دوستای خوبی پیدا کردم تا این که به من تهمت زدن و دادن مارو هک کردن... بعدش از هرچی داشتم و نداشتم سلب شدم وتا چند ماه تلفات دادیم خلاصه تا این جای کار ما در اینترنت چیزی واسمون جز یه دوست (شهر دیگه) نداشت هرچند کسای زیادی رو ادد کردم اما یه دوست بدردبخور نداشتم این دوستم(رامتین) هم هنوز که هنوز یه تلفن به ما نداده کاریشم نمیشه کرد نمی خواد نمی ده ولی من موندم اگه ادعای رفاقت می زنن دیگه یه تلفن چیزیه؟ با دختر جماعت چت کردیم هک مون کردن با پسر جماعت چت کردیم بازیمون دادن و خالی بستن که بعدا بیشتر توضیح میدم دخترا که تو خماری مارو گذاشتن پسرایی هم که باهاشون چت کردم همه خوش بودن همیشه خوش آخه کی رو دیدید که روزی 5ساعت بره اینترنت فقط چت کنه (اونم در سال تحصیلی) وبره و تو سایت های مختلف عضو شه هی پست بزنه و هی پست بزنه ...؟یه گله ی دیگه به دوستام چند ماه هستش یه آف میدادم و می گفتم برای همه بفرستید دوستای انلاین که می گفتن فرستادیم در حالی که واسه ی خودمم نیومد یه سری دیگه هم الکی فقط به خودم می دادن اونایی هم که افلاین بودن اصلا مارو حساب نمی کردن خلاصه اینارو گفتم که عمرتونو پای چت ندید ... نظر یادتون نره از همه ی کسایی که دفعه ی قبل برام نظر گذاشتن متشکرم وبه اونایی که گفتن راجع به شادی بگو باید بگم که کسی که همش با غم سره کار داره نمی تونه که از شادی بگه اما خوب برای شماها که طالب شادی هستید هم یه کارایی می کنم میخوام این وبلاگ و خیلی باحالش کنم منتظر باشید ...وباز هم مرسی یا علی خدافظ + نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384 14:37 توسط آدم برفی |
سلام وقتی میگم بچه ی غم هستم همه فکر میکنن شوخی می کنم ولی واقعااین طور نیست وپشت چهره ی بعضا خندان چه غم ها نهفته است ودرونم پراز غم های کوچک و بزرگ هستش غم من مثل انسان های دیگه نیست غم من عشق و پول و... نیست غم من غمی فرا تراز این دنیاست به قول شاعر:غم من غم بی غمی آدماست آدمای کوچیک قد کشیده... وقتی از شکم مادرم به دنیا امدم اولین کاری که کردم گریه بود! اولین چیزی که درک کردم غم بود واسم غم رو زبونم موند من با غم بزرگ شدم وشاید این تقدیر بوده به هر حال من نمیتونم بگم هرچه پیش آید خوش آید ولی یه جورایی دیگه به این همه غم و غصه عادت کردم ودارم با قضیه کنار میام (و.ش) از هرموضوعی که فکرشو بکنید غمش برا من مونده وراجع بهش هم بعدا توضیح میدم وفعلا نمی خوام خودمو خالی بند و لوس نشون بدم این وبلاگ و با عشق ساختم وبا علاقه هم تا آخرش ادامه میدم نظر یادتون نره!!!!!! آری!هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیش ترش می دهند از همه ی کسانی که منو یاری می کنند تشکر می کنم + نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384 16:41 توسط آدم برفی |
|